<no title>
پنج شنبه ۹/۱۰/۸۹ ساعت ۱:۲۰ یه ظهر زمستونی نه چندان سرد کودک من به معنای واقعی هستی یافت..........خدایا صد هزار مرتبه شکر شکر شکر....
خدا مهربونی کرد و تو رو سپرد دست خودم..........
دستت و گرفتم و فهمیدم عاشقت شدم............
فرشته کوچک من به زندگیمان خوش آمدی.قدمت خیر و شاد باد.عزیز دل من الان ۱۱ روزه که اومدی تو زندگیمون.میدونی که قرار بود ۲۵ دی بیای اما....چهارشنبه که رفتم دکتر خانم دکتر انصاری تا برگه سونو رو دید گفت که رشدت کمه مامانی..دلم یهو ریخت پایین.اشک تو چشمام امان نمیداد.هیچی دیگه نمیشنیدم.فقط گفتم حالا باید چیکار کنم.گفت فردا بیا بستری شو.یاد اون لحظه هم حالمو خراب میکنه...اما خدایا شکر که الان کنارم و در آغوشمی...................
خدایا دختری بی نظیر.فرشته ای آسمانی و نازنینی بی همتا را به ما عطا کردی.شکرت ..........خداوندا تو بهتر از هرکسی میتوانی نگهبان و نگهدارش باشی.به تو میسپارمش...........................................


<no title>
